تبليغاتX
لهجه دریا

 

بیش از ۲سال که حتی  بهش سر نزدم وبلاگمو میگم. تو این مدت خیلی چیزها تغییر کرده ازهمه مهم تر اینکه من کلی بزرگ شدم.

 تازه عروس هم شدم!

قرار بود بعد از امتحانها دوباره برگردم اما امتحان ها اومدن و رفتن , من فارغ التحصیل شدم و الان ۲سال که دارم کار میکنم اما...

خلاصه اینکه خیلی دلم تنگ شده بود, خیلی...

حالا که دارم مینویسم به خاطره یه دوست خوبه. یه دوست خوب که من خیلی بهش احترام میذارم کسی که اولین بار که وبلاگمو دید اونقدر تشویقم کرد که کلی کیف کردم! و من بهش قول داده بودم که دوباره شروع کنم.

می خوام به قولم عمل کنم اما این دفعه بهتر از قبل.....

پس,

سلام!

+ نوشته شده توسط تینا در یکشنبه 13 اردیبهشت1388 و ساعت 12:37 |

 

((توجه))

 نمی خوام راجع به احمدی نژاد وسفرش به اهواز بنویسم چون اصلا" مهم نیست.

 

دلم می خواست قبل از شروع امتحانات پایان ترم آپ دیت کنم و بعد کرکره رو بکشم پایین و بی خیال تا بعد از امتحان ولی هر کاری کردم نشد؟! یعنی انگار مخم زودتر کرکره رو کشیده بود.

نمیدونم چرا تو این مدت هیچ اتفاق جالبی نیفتاده که بشه راجع بهش نوشت(دارم از شدت روزمرگی دق مرگ میشم) حتی تو پیک نیک جمعه هم خبری نبود البته غیر از اینکه بین اون همه دختروپسر من تقریبا" تو فوتبال ستاره بودم و 2 تا گل خوشگل زدم.

کلم شده مثل این کمدای تو تام وجری که درش رو که باز میکنی همه چی از چوب اسکی گرفته تا جاروبرقی وشو.. از توش میریزه بیرون هر کاری میکنم مرتب نمیشه  اتاقم هم همین شکلی شده و حال مرتب کردنشو ندارم (شایدم بیشتر به خاطر لجبازی با بابامه)

امروز رفتم دانشگاه از ساعت9 صبح تا 30/1 ظهر تو صف بانک و کپی و امورشهریه و از این چرندیات گذشت.

تقریبا" ساعت 3 میخواستم بخوابم که تازه بابام بیدار شد بره حموم !

خدا به خیر بگذرونه چون بابام استاد و متخصص حروم کردنه خواب دیگرونه خلاصه الان که ساعت تقریبا"9 شب دارم از سردرد و گلو درد (به خاطر کشیدن یک سری جیغهای بنفش بر سر اعضای خانواده به دلیل سر و صدا کردن هنگام خوابیدن اینجانب) میمیرم.

خلاصه اوضاع خیلی خرابه.

دیگه بسه تا6 بهمن.

تمام!

+ نوشته شده توسط تینا در سه شنبه 12 دی1385 و ساعت 21:1 |

بیا ای دل کمی ویرونه گردیم                           برای هم بیا دیوونه گردیم

شب یلدا شده نزدیک ای دوست                        برای هم بیا هندونه گردیم

 

دوباره یلدا اومد .

شب هندوانه ی خنک زمستونی واناروآجیل و;

شب توسل به حافظ.

توهرخونه ای که سرک بکشی یه جمع صمیمی می بینی و یک کتاب حافظ .

 وتمام مردم ایران یکدل و یک زبون:

ای حافظ شیرازی...

منم فال شب یلدام رو یکشب زودتر گرفتم چون فردا شب احتمالا" نمیرسم آپ دیت کنم.

پس:

ای حافظ شیرازی , تومحرم هر رازی, بر ما نظر اندازی , تو را به خدا و شاخه نبات قسم هر چه صلاح و مصلحت می بینی برایم آشکاروآرزویم را برآورده سازی.

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن       

                                            درکوی او گدایی بر خسروی گزیدن

از جان طمع بریدن آسان بود و لیکن    

                                           از دوستان جانی مشکل توان  بریدن

خواهم شد به بستان چون غنچه بادل تنگ

                                و آنجا به نیک نامی پیراهنی دریدن...

پ.ن:

 

امروز نزدیک به 20-10 تا   smsشاد باش یلدا داشتم با این مضمون:

عمرتون صد شب یلدا

دلتون قد یه دریا

توی این شبای سرما

یادتون همیشه با ما

 

                                                                         یلدا پیشاپیش شاد باد./

 

+ نوشته شده توسط تینا در چهارشنبه 29 آذر1385 و ساعت 23:49 |

جمعه بالاخره رای دادم!

هر چند از همون اول که بحثش شد من گفتم امکان نداره رای بدم ولی دیگه شد!

البته بیشتر جنبه ی تفریح داشت تا یه مشارکت مردمی!

دسته جمعی به قول انوش رفتیم یه پیک نیک انتخاباتی.

با اینکه بعد از گشتن چند حوزه و خوردن بستنی با استرس امتحان و عذاب وجدان شدید از درس نخوندن توی این چند ساعت برگشتیم خونه ولی خیلی خوش گذشت.

به این میگن علافی و وظیفه ی ملی!

 

پ.ن:

عکس یادگاری این انتخابات رو انوش زده حتما" ببینید.

 

+ نوشته شده توسط تینا در دوشنبه 27 آذر1385 و ساعت 10:34 |

وقتی سوختنم را نظاره گر شدی

باورت کردم

باورت کردم که غربت من با تو رنگ نمی بازد

و بی تو رنگ نمی گیرد

امروز شاید تصنیفی بنویسم در ستایش نیرنگ بازیت

و قرآن به سر بگیرم تمام شبها و روزهای بی تو

دعا برای مردنت

آنگاه تمام دخترکان باکره ی شهر

نفرین بر قبرت بپاشند

و همچنان من در غربت خویش تنهایم...    

 

+ نوشته شده توسط تینا در دوشنبه 20 آذر1385 و ساعت 23:3 |

امشب به اندازه ی تمام پاییز زیر بارون خیس شدم.

احساس میکنم مثل درختهای کنار خیابون که یکسال تمام زیربار گرد و غبار ودوده دچار تنگی نفس شدن و حالا با یه بارون همچین مشت پاییزی تونستن یه نفس عمیق بکشن حالا منم میتونم این هوای مرطوب و سرد رو با ولع وارد ریه هام کنم منم احساس میکنم پاک شدم از همه ی لجنهایی که روزگار به پیکرم پاشید.

...

تو خیابون زیر بارون قدم زدن لذتی داره به اندازه ی خود بارون.

زیر بارون هیچکس اشکاتو نمی بینه, صدای شکستن دل ابرا اونقدر بلنده که هیچکس صدای شکستن بغضتو نمیشنوه.

اونجا خودتی وخودت و این فقط خداست که پا به پات گریه میکنه...

 

 

پ.ن:

ابرهم از بارشش قصد فداکاری نداشت       

                         عقده دردل داشت روی خاک خالی کرد ورفت         

 

+ نوشته شده توسط تینا در جمعه 17 آذر1385 و ساعت 0:17 |

رسوایت می کند

نور قلب پاره پاره اش .

دخترک بی اشک,

چراغ به دست تاریکی هایت,

که بر آن چنگ زدی,

رسوایت می کند.

و چشمانت تاب نمی آورد

نور قلب پاره پاره اش را...

+ نوشته شده توسط تینا در جمعه 10 آذر1385 و ساعت 23:33 |

امروز بهش فکر کردم , دیروز هم همینطور, شاید فردا هم بهش فکر کنم.

گفت که امروز بهم فکر کرده , دیروز هم همنطور, فردا هم حتما" بهم فکر میکنه.

کدوممون دروغ می گفتیم؟

چقدر تو زندگی من سهم داره؟

چقدر از زندگیشو با من تقسیم میکنه؟

می گفت خواب منو دیده , چقدر دخترتوی خوابش به من شبیه بود؟

خوابشو دیدم , مثل همیشه .

کدوممون راست میگفتیم؟

پ.ن:

... و رسم زندگی این است که امروز کسی را دوست می داری و فردا ,

باز تنهایی...

+ نوشته شده توسط تینا در جمعه 10 آذر1385 و ساعت 23:19 |

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌هاايمانشان رامي‌دادندبعضی خدايشان را  و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم.

نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم.

آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه.

به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. !!!

دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد بگذار يك بار هم او فريب بخورد.!!!

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود!

فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم.

بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيد.

(با اجازه و تشکراز محمد عزیز)

+ نوشته شده توسط تینا در شنبه 27 آبان1385 و ساعت 22:8 |

دلم مثل روزای پاییز شده گاهی ابری گاهی بارونی .

دلم یه شونه می خواد که سرمو روش بذارم و گریه کنم یه آغوش امن که توش پناه بگیرم .

دوست دارم  زیر بارون راه برم و منم به

پهنای آسمون به پاش اشک بریزم.

یه خلوت میخوام به بزرگی خدا که من باشم و تو .

یعنی میشه فردا بارون بیاد...

+ نوشته شده توسط تینا در جمعه 26 آبان1385 و ساعت 23:46 |